تبلیغات
בَریچـــــــــــ ﮧ ے פֿــیال ܓ♥●•٠·˙

בَریچـــــــــــ ﮧ ے פֿــیال ܓ♥●•٠·˙

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ





همه چیز از آنجایی خراب می شود

که به خیالت تمام جان و روحش را بدست آورده ای ،

که حالا دیگر او برای توست ،

که حالا اگر

یک روز نباشی یا باشی ،

فرقی ندارد ،

او هست ،

که اگر نگویی دوستت دارم ،

             او می فهمد که دوستش داری ، 

که اگر با بوسه

در آغوش اش نگیری ، 

فرقی نمی کند

اشتباه است ، اشتباه ..

آمدن رسم خودش را دارد

 دل می بری ، دل می دهی ، اما ماندن ...

امان از این ماندن

که به پای خیلی ها نماند ،

که به تن خیلی ها نرفت

ماندن یعنی بوسه های هر روزه ،

یعنی تـــو نباشی ،

من دستم به زندگی نمی رود ،

یعنی دلتنگی های مدام

ماندن شیرین و فرهاد و لیلی و که و که و که نمی خواهد

ماندن یک من و یک تو ی ساده می خواهد ،

یک غرور فراموش شده

مانده یک دل ساده می خواهد






گفته بودم

پای دلدادگی ام می ایستم ،

پای دیر آمدنت ...

 از همان ابتدا

خواسته بودم اینچنین عاشقی را

گفته بودم آسان نمی خواهم تو را

می دانم، می دانم، می دانم،

 اما تو بگو ، صبر بیش از این جایز است ؟

حالا دیگر وقت رسیدن آغوش ات نیست ؟

 تو که می دانی ، خدا هم ...

که من آغوش هیچکس را

برای خستگی هایم نخواسته ام

 و حالا خواهانم ،

با صدای بلند هم می گویم

خواهان تـــو ، دستانت ...

 خواهان لبانت که نامم را صدا می زند

و جانم گفتن های پی در پی لبان من

که در تمام وجودم انعکاس می یابد

و من لبریز می شوم از داشتنت







شنبه 22 اردیبهشت 1397 07:21 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()


در دورانی که هیچ چیز

مانند "مادیات" ارزش ندارد

"عشق"

مزاحمت محسوب میشود ..

و "دوست داشتن"

به کار هیچ کس نمی آید ...

لطفا مزاحم این مردم نشوید ...

اگر توجه اینها را میخواهی

یا باید پولت از پارو بالا برود ،

یا برایشان نفعی داشته باشی ...

جور دیگری تو را نخواهند دید ...

حتی اگر برایشان بمیری ...

متاسفم ناچارم این را بگویم ولی ...

اگر عاشق یکی از همین اکثریت شده ای

بیخیالِ دلِ زبان نفهمت شو

خودت را بزن به کوچه ی علی چپ ..

اینجا مردمش از "عشق" و دوست داشتن ،

حالشان به هم میخورد ...

و رو به انقراضند نسلی که

هنوز هم بی بهانه عاشق میشوند ...

کاش دست خودمان بود

اگر بودیکی مثل خودمان را پیدا می کردیم

و باجان و دل

عاشقش میشدیم ..

لامذهب ..

دست ما نیست ...

دست ما اگر بود

جلوی انقراض "عشق" را می گرفتیم ...





اگر به رفتن باشد که همه بلدند

همه می توانند طوری بروند که حتی

سایه شان در زندگی کسی جا نماند !

اما ماندن ،

  کار هر کسی نیست

آنهایی می مانند که پذیرفته اند عشق مثل دو روی یک سکه است

 که با هم بودن فقط روزهای خوشی نیست

 روزهای سخت هم دارد ،

جر و بحث هم دارد ،

اختلاف نظر هم هست

آنها که باور دارند عشق مثل دریاست

و دریا همیشه آرام نیست

آنها که از موج وطوفانش نمیترسند

اگردر زندگیتان کسی را دارید که در بدترین شرایط هم کنارتان می ماند

خیال نکنید به شما نیاز دارد . .

او برای ماندن آمده . .

در منطقش عشق و کنار کشیدن با هم جور در نمی آید

جا زدن برایش بی معنی ست !

بعضی ها ،

یا دستی را نمیگیرند یا برای همیشه می گیرند

این بعضی ها

این بعضی های عاشق

قابل ستایش اند !





دلم نگرفته است

برایِ تویی که نیستی ..

دلم گرفته است

برایِ تویی که نمی آیی ..

و اضطرابِ اینکه

آرام آرام

نمی آیی ..

هزار تکه ام کرده است

هزار تکه هایم را

به هزار راهِ تو فرستاده ام

اما هر بار به تلخِ تلخِ نبودن تو رسیده ام ..

و هیچکدام از راه ها نمی دانند

من دلم نگرفته است ..

برایِ تویی که نیستی ..

من دلم گرفته است برایِ تویی که نمی آیی ...



پنجشنبه 23 فروردین 1397 12:25 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()




تقدیم به مَــــردان واقعی ...





مردانِ واقعی عطرِ دیور و لالیک نمی زنند ،
 و مارک هایِ گرانِ گوچی و ورساچه نمی پوشند ...
مردانِ واقعی ،
 عطرِ مردانگی و محبتشان را
 به کلِ عطرهایِ گران قیمتِ دنیا ترجیح می دهند ...
مردانی که شاید ساده بپوشند ،
 اما متین حرف می زنند و نجیبانه رفتار می کنند ...
مردانِ واقعی ،
 برای زنانِ جامعه ،
نمادِ امنیت و آرامش هستند ،
 نه نمادِ ناامنی و وحشت !!!
مردانی که "غیرت" را در لبخند و آسایشِ بانویشان می بینند
 و اگر روزی آب تویِ دلش تکان خورد ،
 به مردانگیشان بر می خورد ... !
مردانِ واقعی ،
 ادعایِ پوشالی ندارند و
 برایِ ارضایِ روحیه ی والایِ مردانه شان
 نیاز دارند "مردانگی" کنند نه برایِ جلب توجه !!!
مردانی بزرگ که به حرمتِ آفرینششان "وفادارند" ... !
مردانی که قدرت را به زورِ بازو نمی بینند
و "زن" را سوایِ از جنسیت و تفاوت ها ،
قابلِ ستایش می دانند ..‌.
اینقدر سخت و پر هزینه اش نکنید ...
مردانگی به رفتارِ مردانه است ،
نه به ته ریش و مدلِ مو و عطرتلخ و لباس هایِ مارکدار ... !



... روزِ مردانِ واقعی مبارک ...♡







مردها تشنه روز مرد نیستند ...
مردها به یک روز قدردانی در سال نیازی ندارند ....
مرد آفریده شده تا تکیه گاه شود نه متکی...
مرد به این حساس نیست که زن برادرش برای شوهرش چه خریده ؟
جوراب گرفته یا ساعت مچی طلا ...؟
مرد برای لطافت و حسودی و چشم وهمچشمی نیامده ...
مرد برای مبارزه آمده ....
برای جهاد ....
برای سماجت ...
برای جنگ با غول زندگانی ...
برای نبرد بی وقفه و بی انتها آمده ...
برای به آرامش رساندن خانواده اش آمده ...
برای شکسته شدن غرورش آمده ...
همین که تبسم را بر لب زنش ببیند ...
همینکه لبخند را برچهره دخترش ببیند ...
همینکه پسرش بتواند پیش دوستانش سر افکنده نباشد ...
همینکه خواهرش بتواند به او تکیه کند ...
 و مادرش با او درد دل کند ...
 و پدر پیرش جوانی خودش را در او ببیند ....

مرد را خوشبخت میکند ....
مرد آمده همه را خوشبخت کند ....
آمده تا شود ستون خانواده ....
آمده بسوزد تا روشنایی بخشد ...
جبر زندگانیش است ...
اجباری ملس نه اختیاری با هوس ...

هیچ گوهر گرانبهایی هیچ مرد جنگی را خوشحال نمیکند ...
 جز آرامش خانوده اش ...

مرد مهرورزی بلد نیست ...
چون مادر نیست ...
بهترین هدیه برای یک مرد ..
یک تشکر واضح و شفاف به همراه ..
لبخند و آرامش خانوده اش هست‌ ...
 بدون هزینه...
« عمر و عزتشان زیاد »


امید که وجود چنین مردانی در روزگار ما کیمیا نباشد ...!!!




 ❤️ ... روز مَــــرد مبارک ... ❤️




جمعه 10 فروردین 1397 06:35 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم

چه خاطراتی که زنده نمیشوند

 چه روزها که دلم میخواست

تا ابد تمام نشوند

و چه روزها که هر ثانیه اش

 یک سال زمان میبرد ...

 چه فکرها که آرامم کرد و

 چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود ...

 چه لبخندها که بی اختیار

 بر لبانم نقش بست و

 چه اشک ها که بی اراده

 از چشمانم سرازیر شد ...

 چه آدم ها که دلم را گرم کردند

 چه آدم ها که دلم را شکستند ...

 چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم و شد

 و چه چیزها که فکرم را  پرکرد و نشد ...

 چه آدم ها که شناختم و

چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان ...

و چه ....

 و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر میشود .......

کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا ......

آرامشی که هیچگاه تمام نشود ....

♥️ روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد ♥️



جمعه 25 اسفند 1396 01:32 ق.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()



فریبِ دروغ هایِ شیرینش را نخور بانو ...
بگذار خیالت را راحت کنم ؛
او هیچ گاه تو را به اندازه ی کسی که عشق را به او یاد داده ،
 دوست نخواهد داشت ...
مردهایِ از نفس افتاده ،
 گزینه های مناسبی نیستند ...
 آنهایی که نفس هایشان را برایِ زنی دیگر تمام کرده اند ،
 شک نکن حسرتِ داشتنِ دوباره ی همان زن ،
تا آخرین نفس ،
دست از سرشان بر نخواهد داشت ...
مردها در بدترین حالتِ ممکن هم محال است
 کسی را بیشتر از عشقِ اولشان دوست داشته باشند ...
حتی اگر پسشان زده باشد ،
حتی اگر همه چیز ،
تمام شده به نظر بیاید ...
مردها انکار می کنند اما فراموش نه !
باور کن هنوز عشق و امیدشان همان زن است ...
تو برای خودت ارزش قائل باش و بازیچه ی تنهاییِ هیچ مردی نباش ...
لیاقتِ نجابتِ تو ،
خیلی بیشتر از این هاست ...
رهایش کن ...
بگذار میانِ تظاهرهایش دست و پا بزند !
بگذار یاد بگیرد برایِ خواسته هایش بجنگد ...
بگذار یاد بگیرد ؛
 برایِ پرت کردنِ حواسش ،
باورها واحساسِ دیگری را به بازی نگیرد ...
این مرد ها ،
 نمی فهمند ...
من و تو باید حواسمان باشد ..
من و تو باید یادشان بدهیم ..
من و تو باید مراقب باشیم !








زن که باشی ..

فقط یک زن نیستی !
تویی و دخترکی بازیگوش ،
که درونت حبس کرده ای ..
دخترکی که هر روز مُهرسکوت به لبهایِ ظریفش میزنی و به روحِ لبریزش ،
فرمانِ اِنزوا می دهی ..
زن که باشی ،..
 همسر می شوی ..
همسری که مهم نیست منبع آرامشش کجا باشد ..
حتی مهم نیست خودش آرامش دارد یانه ...!
 تو بــــــــاید کانون آرامش باشی ..
به هرقیمتی هم که شده ..
اصلاً این رسم است که خانه ی امید یک مرد را بانشاط نگه داری ...
حواست باشد ولی ،
 بچگی و رسیدگی به خودت ممنوع ...!
انصاف نیست !
اسم "زن" را جوری در دهان ها می چرخانند
که انگار موجودیست که برای وظایف خاصی نازل شده ..
یا برای آنانی که چشمشان به دیگریست تا برایشان ازخود گذشتگی کند ...
نه جانم!
ما برای هیچ وظیفه ای وبرای هیچ آدمِ خودخواهی نازل نشده ایم ...
ما هم مثل شما برای خودمان خلق شدیم ...
 موجود عجیبی نیستیم ..
دوچشم و یک دهان و دو دست و دوپا داریم
 و قلبی که هردقیقه بین ٦٠تا١٠٠ بار می تپد ..
راستی ...
 یک جان هم بیشتر نداریم !!!
اگر قرار به پیامبری و رسالت هم باشد ..
 تنها رسالتی که با جان و دل برایش از همه چیزمان میگذریم ؛
 مادر بودن است ...
شنیدم عزیزی گفت
"مادرکه باشی ، باید بپذیری قلبت جایی بیرون از بدنت راه برود"
نیاز به هیچ رسالتی نیست ...
مادربودن خودش سخت ترین رسالتِ دنیاست ...!








با من همقدم شو ...
من با تو برابر ...
اما کمی ظریف تر ...
من با تو برابر ...
 فقط کمی مهربان تر ...
من هم مثل تو نیمه ی یک جامعه ام ،
نه نیمه ی یک انسان ...
با من به این سویِ میله ها بیا ...
ببین !
من نه نیمه ام ،
نه ناتوان ...
من خودم هستم ،
یک زن ...
شاید اولین کسی که باعث این نابرابری شد ،
 فراموشی داشت ..
مگر میشود کسی مادرش را نیمه بداند ؟!
اما تو فراموشی نداری ...
تو خوب می دانی که من با تو برابرم ...
با من هم صدا شو ...
مدت هاست که حنجره ام درد می کند ...



یکشنبه 20 اسفند 1396 07:13 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()




چه زیبایند چشمانِ بی تاب تو

آنگاه که در دورترین ها

 از من

       باز  محو ِ چشمان منند ....

 

چه زیبایند چشمان " من "

آنگاه که جز " تو " نمی بینند و

         نمی جویند و نمی خوانند ...

 

چه مبارک اند قلب هامان

آنگاه که گندمِ سفره اند و

      ابر باران زای گسیل شده به

سرزمین های بی باران ....

آن‌زمان که

 در عمق نگاه مان

بودن هامان کفایتی ست سترگ ...

 

چه زیباست

که خاص تو  و حاکمِ  بی منطقِ

قلب تو باشم و

 تـو خاصِ من و حاکم بی منطقِ قلب من

    و از هم فراتر نرویم و دورتر ...‌

 

چه زیبایند ریشه های جنون و تمنایمان

     به هر که جویایمان بود

پاسخ  دادیم

    که قلب مان درگیر یاری است

      خواستنی و

        مومنیم به نفس خویش .....‌‌

 

چه زیبا ست

تو شیفته احساس عاشقانه ی منُ

من دیوانه ی

تمام دیوانگی های توام .....

 

منی که جز تو

توئی که جز من

       به دیگری نمی اندیشیم

و آغوش و بوسه و

عشق مان

تکراری ترین

فصل بودنمان است ...


روز عشــ❤️ـــق مبارک



چهارشنبه 25 بهمن 1396 05:56 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()



به او بگویید دوستش دارم ...

نه ازین دوست داشتن های الکی

که مثل نقل و نبات در جیب دل هر رهگذر هرزه ای یافت میشود

نه جانم

به او بگویید دوستش دارم ...

از جنس همان دوست داشتن های ناب و اصیل ،

خالص و بی ریا

به او بگویید دوستش دارم ...

آنقدر که حاضرم برایش جانم را بدهم

نه شببه این جان دادن های مجازی پای گوشی

به او بگویید دوستش دارم ...

با آنکه میدانم برایش بازیچه ای بیش نیستم

به او بگویید دوستش دارم ...

با آنکه میدانم دل در گرو مهر دیگران دارد

با اینکه میدانم هرگز عاشقم نبوده

با اینکه میدانم هیچ جایی در زندگیش نداشته و نخواهم داشت

به او بگویید دوستش دارم ...

بی آلایش و معصومانه

از صمیم قلب و با تمام احساس

به اوبگویید دوستش دارم ...

چون تنها مالک سرزمین قلب تنهای من اوست

به او بگویید دوستش دارم ...

چه بخواهد و چه نخواهد

دست من نیست که ...

مگر خودتان دل ندارید ؟

میشود جلوی دل را گرفت ؟

میشود کتکش زد ؟

میشود توی اتاقس حبسش کرد و گفت حق عاشقی نداری ؟

نمی شود .....

نه ...

نمی شود .....

پس خواهش میکنم تا تمام نشده ام

به او بگویید دوستش دارم ...

من که هر چه گفتم باورش نشد

شما بگویید شاید حرف شما را قبول کرد

بیایید واسطه این باور شوید و

به او بگویید دوستش دارم ...

تا ابد ...

بی انتها ...

بی توقع ...

و معصومانه ...

و عاشقانه ...



قلب آدمها چیزی نیست

که بشود تکه تکه اش کرد

و هر تکه اش را داد دست کسی ،

قلب آدم تنش نیست

که دوام بیاورد هر روز پیش یکی ...

قلب که دوست نداشته باشد ،

پس میزند

حتی نمیگذارد در آغوشش بگیری ،

حتی  نمیگذارد لبهایت به خنده باز شود ...

قلب نمیتواند دست یکی را بگیرد

و رویایش دست‌های دیگری باشد...

قلبِ آدمها وفادار است ؛

وفادار است که حتی وقتی نباشد

و نباشی هم ،

برای تپیدن فقط یک بهانه دارد

قلب تنهایی نمیفهمد ،

قلب برای پر کردن تنهایی هایش

خودش را به زور در آغوش و زندگی کسی جا نمیکند ...

برعکس تن ها ،

قلب ها هنوز راضی نشده اند

که تکه تکه شوند و هر تکه شان دست یکی بماند

همین وفاداری قلب بوده که عشق را زنده نگه داشته ...

حواستان باشد ؛

تکه کردن و تقسیم کردنش

مثل هر روز و هر ساعت ،

طعم آغوشی تازه چشیدن، باب نشود !

قلب که دست چند نفر باشد

عشق برای همیشه ،

جان میدهد ...



شنبه 7 بهمن 1396 05:53 ب.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()


پاییز جان !

تمام نشو ...

جان تمام برگهای درمانده ای که دلت نیامد

به پای درختانِ خیانتکار ،

بسوزند ..

تمام نشو ...

من هنوز یک دلِ سیر ،

تو را قدم نزده ام ...

من هنوز ،

میان برگ ریزانت ،

به کافه ای نرفته ام ..

تو داشتی تمام می شدی

و من داشتم ناباورانه دنبالِ دوست می گشتم ..

کسی که بشود صدای خش خشِ برگهایت را توی خیابانهایِ سرد ،

با او قسمت کرد ..

من اشتباه کردم ،

زمان را بیهوده از دست دادم ..

رفیق ها خیلی وقت است تمام شده اند ..

وای ...

من آخرش با اینهمه حسرت پیر می شوم ..

نمی شود دوباره از نو شروع شوی ؟!

تو بمان ...

من قول می دهم خودم با تمام افتخار ، تک و تنها ..

تو را قدم بزنم ...

تو بمان ...

من قول می دهم فلسفه ی زیبایِ تنهایی ات را

تویِ گوشِ درختهای بی ریشه فریاد کنم ...

اجازه نخواهم داد ...

اجازه نخواهم داد هیچکس

تو را دلگیر و بی رحم خطاب کند!!

اگر بمانی ؛

قول می دهم تمام آدم هایِ غمگین عالم را

برای عذر خواهی به حضورت بیاورم ...

به تمام مردمِ دنیا نشان خواهم داد ؛

که تو زیباترین فصلِ جهانی ..

زمستان که سهل است ...

تو بمانی ..

کاری می کنم بعد از تو ...

"بهار" را هم طرد کنند ...

جانِ برگهایِ زرد و نارنجی ات ؛

فقط بمان ...

توکه باشی ..

خوب می شویم ...!



 


پاییز جان

حالا که تنها چند روزِ دیگر مهمان ما هستی، باید بگویم

تو تقصیری نداشتی ...

ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم

ساده و حواس پرت بودیم ،

آنجا که باید وا نمی دادیم وا دادیم

آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم ...

ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم

امروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم ...

ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم ...

ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را بلد نبودیم ،

ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم ...

ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم ...

ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم ...

ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم ...

ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم ...

ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم ؛

ما عشق را بازیچه کردیم...

ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم ...

ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم ...

ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم ...

ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم ...

ما فراموشکار بودیم

به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان

آن ها را

هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم ،

فصل ها را بهانه کردیم

تا ضعف هایمان را بپوشانیم ...

پاییز جان

تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی

این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم






یلدا

زنى ست

كه موهاش را تا كمر

بلند كرده

ایستاده روبروى خودش

و خطّ چشم مى كِشد ،

زنى كه دستش

بوى سیب و آیینه گرفته

لبش رنگ انارِ دندان خورده ...

كه لباس شبش

حریرِ بى حریمى ست

كه مردِ خواب‌هاى شبانه اش را

به آن مى پیچد

یلدا

طولانى ترین گریه مردى ست

كه خواب نمى بیند

كه تا كمر خم شده

از وقتى

زنش موهایش را كوتاه كرده

و رفته ،

زنى كه خطّ چشمش ریخته

بس كه وقت رفتن

 گریه كرده

یلدا

همین نبودنِ زنى است

كه موهایش

كمر مردى را خم كرده ...




جمعه 1 دی 1396 12:47 ق.ظ |- ≾~• زَهــــ✿• 66 •✿ ــــــرآیـــے •~⋩ -| ستـــاره موخوامــ()

.: تعداد کل صفحات 18 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

Design: Bia2skin.ir